پنج شنبه, 09 ارديبهشت 1405   13. ذی القعده 1447
 
instagram twtr fbk telegram Aparat

حج- درس پنجم: سعی صفا و مروه

        

بسم الله الرحمن الرحیم 

 حج

      

درس گفتارهایی از: مسعود بسیطی

     

درس پنجم: سعی صفا و مروه

وصال آدم و حوا در صفا و مروه

اِنّ الصَفا َوالمَرَوهَ مِن شَعائِر اَلله فَمَن حَجّ اَلبَیتَ اَوِ اعَتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیه اَن یَطوفَ بِهما[1]

به درستی که صفا و مروه از شعائر خداست. و هر کس حج به جا می آورد پس آنها را طواف کند.

قدمت صفا و مروه و سعی میان این دو کوه به حضور آدم و حوا به این سرزمین باز می‌گردد.

چنانچه اشاره شد آدم و حوا پس از تبعید از بهشتِ زمینی در حوالی جده یکدیگر را گم کردند. پدرمان آدم که پس از اخراج از بهشت بسیار غمگین و حزین بود یگانه مونسش حوا را نیز گم کرد و تنها ماند. او به دنبال مادرمان، سالها آواره کوه ها و دشت ها شد تا همسرش را بیابد... بالاخره پس از سالها نا امید و تنها به کوه صفا رسید. و چنانکه قبلا بیان شد با دل شکسته و محزون توبه کرد و پس از به جای آوردن اعمال حج، حوا را بر سر کوه مروه یافت و هروله کنان از کوه صفا به سوی او دوید.

  

سعی کنیز خدا هاجر

هزاران سال پس از سعی و هروله آدم و حوا در مکه، زنی مضطرب و تنها به همراه کودکی تشنه، غریب و بی کس در این وادی قدم گذاشت و یکّه و تنها رها شد!

***

ابراهیم از بزرگترین انبیاء اولوالعزم الهی بود. او در اوان جوانی با پیامبر زاده‌ای به نام ساره ازدواج کرد و در مسیر زندگی آزمون‌های سخت و دشواری را پشت سر نهاد تا آماده انجام ماموریتی بزرگ شود. پس از ماجرای شکستن بت‌ها در بابِل و اعجاز تبدیل آتش به گلستان و نجات ابراهیم، از شهر و دیار خود تبعید شد. او به همراه همسرش به منطقه شام رفتند و به شغل رام کردن حیوانات وحشی چون اسب و گاو و گوسفند مشغول شد و با این کار بسیار ثروتمند شد. او یک بار در آزمون شکستن بت‌ها و گذشتن از جان برای خدا روسپید گشته بود. در این دوره در آزمون مال نیز، با گذشت از همه اموال و دارایی‌های خود برای خدا باز هم سربلند شد. حال نوبت سخت‌ترین و بزرگترین آزمونش فرا رسیده بود.

***

ساره که می دید پس از سالهای متمادی صاحب فرزند نمی‌شود و اشتیاق همسرش برای داشتن فرزند را شاهد بود، به ابراهیم پیشنهاد کرد تا با کنیزش هاجر ازدواج کند تا بیش از این حسرت پدر شدن نداشته باشد.

ابراهیم ابتدا مخالفت کرد اما با اصرار ساره بالاخره قبول کرد و با هاجر ازدواج کرد. همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه هاجر باردار شد و اسماعیل به دنیا آمد. ساره به ناگاه از دیدن شدت محبت ابراهیم به هاجر و فرزندش عنان از کف داد و به ابراهیم طعنه می‌زد. ابراهیم از این موضوع به درگاه خدا شکایت برد. خداوند به ابراهیم فرمان داد تا اسماعیل و هاجر را از شام بیرون برد. ابراهیم عرض کرد: آنها را به کجا ببرم؟ خداوند فرمود: به مکه برو، به حرم امن من و نخستین بارگاهی که در زمین خلق کردم. پس ابراهیم به امر خدا آنها را در کنار کعبه فرود آورد.

وقتی ابراهیم خواست از هاجر خداحافظی کند و برگردد. هاجر پرسید: چرا ما را در جایی تنها می‌گذاری که نه همدمی و نه آب و نه کشت و زرعی در آن وجود دارد؟! ابراهیم پاسخ داد: پروردگاری که به من فرمان داد تا شما را اینجا ساکن نمایم، پیش شما حاضر و ناظر است. ابراهیم در موقع خروج از آن ناحیه، رو به خانه خدا کرد و گفت: رَبّنا اِنّی اَسکَنتُ مِن ذُرّیَتی بِوادٍ غَیرَ ذی زَرعٍ عِندَ بَیتِک المُحرّم...فَاجعَل اَفئدهً مِن النّاسِ تَهوی اِلَیهم وَارزُقهُم مَنَ الثَمرات لَئلَهُم یَشکُرون.[2]

اینچنین ابراهیم در کنار کعبه هاجر و فرزند دلبندش را که خدا درکهولت سن به وی عطا کرده بود رها کرد و بدون اینکه از مرکب پیاده شود، با دلی پر خون و چشمی اشک بار، آنها را به خدای کعبه سپرد و به شام باز گشت.[3]

***

پس از دور شدن ابراهیم از چشمان تَر و مضطرب هاجر، اسماعیل از شدت داغی هوای مکه و تشنگی شروع به گریه و بی‌تابی کرد. هاجر، زنی تنها در بیابان خشک و داغ به اضطراب افتاد. به امید یافتن آب به این سو آن سو می‌دوید. از دور سرابی روی کوه صفا دید. مضطربانه به سوی آن دوید اما وقتی به صفا - که روزی پدرمان آدم بر آن ایستاده بود - رسید. خبری از آب نبود. نیم نگاهی به اسماعیلش کرد و این بار مضطربانه به سمت کوه مروه دوید تا شاید جرعه‌ای آب برای فرزند خردسالش بیاید. اما دریغ و افسوس. شیطان این دشمن سوگند خورده هم سعی داشت هاجر را از خدای کعبه نا امید کند. هاجر 7 مرتبه مسیر بین صفا و مروه را هروله کنان به دنبال آب پیمود. ناگهان مشاهده کرد از زیر پای اسماعیل که از شدت عطش آن را بر زمین می‌کشید آب جوشیدن گرفته و نزدیک است تا اسماعیل در آن غرق شود. پس با اضطراب فریاد زد:

زم. زم! بایست. بایست. یعنی، متوقف شو و بیش از این نجوش و چشمه در همان حد باقی ماند.

  

هروله ابراهیم از شیطان

ابراهیم با سوز دل بسیار با هر سختی خود را به شام رساند. اما دل در دلش نبود. روزها و شب ها می‌گذشت اما غم و غصه از دل ابراهیم بیرون نمیرفت... سالها پشت هم سپری می‌شد. ساره که غم و غصه دائمی ابراهیم را می‌دید، پس از 13 سال به ابراهیم پیشنهاد داد، اگر می‌خواهی برو و سری به مکه بزن.

ابراهیم با خوشحالی و اشتیاق با عجله به سمت مکه حرکت کرد. وقتی به مکه رسید با تعجب دید، آن منطقه خشک و بی آب و علف تبدیل به آبادی شده. چشمه‌ای گوارا در آن جریان دارد و مردمانی درآن ساکن هستند. با تعجب از یکی از اهالی پرسید: آیا در این آبادی زنی به نام هاجر می‌شناسید؟ وقتی با پاسخ مثبت مواجه شد، با اشتیاق و اضطراب پرسید؟ آیا او پسری هم دارد؟ وقتی شنید: بله. پسرش اسماعیل هم با او زندگی می‌کند. دیگر دل در دل ابراهیم نبود. پرسان پرسان خانه هاجر را پیدا کرد و بر آستان درب خانه ایستاد. هاجر که پس از سال ها ناگهان همسرش ابراهیم را در آستان دردید بی‌تاب شد. ابراهیم که برای دیدار اسماعیل دل در دل نداشت، سراغ جگر گوشه‌اش را از هاجر گرفت. هاجر پاسخ داد: پسرت برای چرای گوسفندانش به صحرا رفته و به زودی باز می‌گردد. ابراهیم چشم به درب خانه دوخته بود تا اسماعیلش را ببیند. خستگی راه طولانی بر او غلبه کرد و برای لحظاتی به خواب رفت.

اما چه خوابی؟!

در خواب بود که جبرئیل امین بر او نازل شد و از جانب خدا چنین امر کرد: ابراهیم! برخیز و فرزندت اسماعیل را ذبح کن!!

ابراهیم مضطرب از خواب پرید. وقتی هاجر علت را جویا شد. پاسخ داد چیزی نیست. هاجر جرعه‌ای آب به ابراهیم داد و دوباره ابراهیم به خواب رفت و جبرائیل هم دوباره فرمان ذبح اسماعیل را ابلاغ کرد!... و مرتبه سوم هم تکرار شد. بار سوم که ابراهیم از خواب پرید، ماه پاره‌ای را در آستان در دید که بر او خیره شده است. هاجر همچنان که اشک می‌ریخت دست اسماعیل را گرفت و در دستان ابراهیم قرار داد و به اسماعیل گفت: پسرم! به پدرت سلام کن!

پدر و پسر پس از 13 سال یکدیگر را در آغوش کشیدند و مدتی گریستند. تازه پدر و مادر و پسر داشتند آرام می‌شدند که ابراهیم رو به هاجر کرد و گفت: می‌خواهم با پسرم ساعتی خلوت کنم. با اسماعیل به صحرا می‌رویم. هاجر که دلش گواهی می‌داد اتفاقی در پیش است، نگران و مضطرب آنها را بدرقه کرد. پدر و پسر به سوی جمرات حرکت کردند. اما در همان ابتدای مسیر که از بین و صفا مروه می‌گذشتند، شیطان سراغ ابراهیم آمد تا او را از ذبح اسماعیل منع کند. ابراهیم هروله کنان از دست شیطان فرار کرد. آن گاه کم کم موضوع ماموریتش را با اسماعیل مطرح کرد. به عکس توقع ابراهیم وقتی اسماعیل متوجه ماموریت پدر شد، بدون کمترین اضطراب و نگرانی پدر را چنین مورد خطاب قرار داد: یا اَبَتِ اِفعَل ما تُوءمَر َستَجِدُنی اِن شاءَالله مِنَ الصّابِرین[4]. پدر جان کاری را که مامور به انجامش شدی انجام بده که انشاالله مرا از صابران خواهی یافت!

ابراهیم از کوه ایمان و تسلیم اسماعیل متعجب شده بود. اما می‌دانست که علت این اطمینان به خاطر وجود نور خاتم انبیاء، امیرمومنان، امام حسن و امام حسین علیهم السلام بود، که پس از تولد اسماعیل از صلب او به صلب اسماعیل منتقل شده بودند. این کوهِ سکینه و یقین چنان در اسماعیل قوی بود که اسماعیل به پدر پیشنهاد داد: پدر جان چشمانم را با دستمالی ببندد تا موقع انجام وظیفه، محبت فرزندی را در چشمانم نبینی و با اطمینان خاطر سرم را از بدن جدا کنی.

شیطان که قبلا نیز در زمان آدم در منطقه (جمرات) برای وسوسه آدم 3 مرتبه ظاهر شده بود، این بار برای اِغوای ابراهیم ظاهر شد و ابراهیم را چنین مواخذه کرد: تو چگونه پدری هستی؟! چگونه می‌توانی تنها پسرت را که پس از سالیان دراز رزق تو شده با دست خود سر ببری؟!...

اما ابراهیم با تاسی به پدرمان آدم هر بار با هفت سنگ به شیطان حمله کرد و سنگها را به صورت شیطان زد تا شیطان دور شد. اینجا بود که خداوند پس از روسپید شدن ابراهیم و ضجه فرشتگان در باره اینکه اگر اسماعیل ذبح شود، انوار مقدس 5 تن نیز از بین خواهند رفت و هدف خلقت محقق نخواهد شد! ابراهیم را چنین مورد خطاب قرار داد:

وَ فَدَیناهُ بِذِبحٍ عَظیم. ابراهیما! ذبحی عظیم- امام حسین علیه السلام- را فدای اسماعیل کردیم. تا اسماعیل زنده بماند و حبیبم محمّد و اهل بیت طاهرینش از نسل او متولد شوند و هدف خلقتم با ظهور خاتم اوصیاء مهدی محقق گردد.

این سخت ترین آزمون ابراهیم بود که از آن هم روسپید بیرون آمد.

اینجا بود که ابراهیم پس از آن که مقام خلیل الرحمانی را کسب کرده بود. مقام امامت یافت.

وَ اِذِ ابتَلی اِبراهیم رَبّه بِکَلماتٍ فَاَتَمَهُنّ قالَ اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما[5]

پس ای زائرعزیز مکه و مدینه، بیدار باش و توجه کن که درچه سرزمینی تنفس می‌کنی و با چه معرفتی قدم بر جای پای بزرگانی چون آدم، ابراهیم، اسماعیل، پیام آور رحمت، امیرمومنان و اهل بیت گرام می‌گذاری؟!

پس از این ماجرا ابراهیم مامور شد تا با اسماعیل و هاجر خانه کعبه را که پس از طوفان نوح آسیب دیده بود باز سازی کنند. و اعمال حج را از جانب خدا به مردمان ابلاغ نمایند و آموزش دهند.

وَ اِذ یَرفَعُ اِبراهیمَ القَواعِدَ مِنَ البَیت وَ اِسماعیلَ رَبّنا تَقبَّل مِنّا اِنّکَ اَنتَ السَمیعُ اَلعلیم[6]

پس از آن اسماعیل در مکه ازدواج کرد و صاحب فرزند شد و ولایت و سرپرستی بیت الله و اعمال حج را بر عهده داشت واعمال و احکام حج را برای مردم تبیین می‌نمود.

وَ اِذ جَعَلنا البَیتَ مَثابَه لِلنّاس و اَمنا وَاتخذوا مِن مَقامِ اِبراهیمَ وَ اِسماعیلَ اَن طَهّرا بَیتی لِلطائفینَ وَالعاکِفینَ وَالرُکّعِ السُجود[7]

فرزندان و نسل اسماعیل همه از اوصیاء و حجتهای الهی و اجداد پیام آور رحمت هستند. همگی ایشان مسلمان بوده و از دین حنیف ابراهیم تبعیت می‌نمودند و هیچ گاه بت نپرستیدند.

پس در ایام حج پیوسته به خاطر داشته باشیم که در چه سرزمینی گام نهاده‌ایم.

حِجر اسماعیل در کنار کعبه خانه جناب اسماعیل بوده است. این مکان مقدس، مدفن هاجر، اسماعیل، چند تن از فرزندان اسماعیل و تعدادی از پیامبران خداست.

چنانچه در بخش زیارات اماکن مکه خواهد آمد در اطراف کعبه در مسجد الحرام نیز 300 پیامبر خدا مدفون هستند.

هاجر این کنیز خدا با این تواضع و اخلاص در برابر اراده و تقدیر خدا، به مقام مادری پیامبر نوررسید و جدّه خاتم انبیا و همه اهل بیت شد. هروله او در عطش اسماعیل و هروله ابراهیم از شر شیطان بین صفا و مروه، تا قیامت سنت و فریضه‌ای از فرائض حج برای تمام حجاج بیت الله شد.[8]

بکوشیم ما نیز چونان هاجر در باره اراده و تقدیر خدا تابع و تسلیم باشیم تا سرنوشتی نیک برایمان رقم بخورد.

در درس بعد به یکی از مهم ترین بخش‌های فریضه حج و معارف و اسرار آن، یعنی عرفات، مشعر و منا خواهیم پرداخت.

www.mohammadivu.org.MOHR

    

    

    

    

     

    

    


[1]سوره‌ی بقره، آیه‌ی 158.

[2]سوره‌ی ابراهیم، آیه‌ی 37.

[3]بحارالانوار، ج 12، ص 97.

[4]سوره‌ی صافات، آیه102

[5]سوره‌ی بقره، آیه‌ی 124.

[6]سوره‌ی بقره، آیه‌ی 127.

[7]سوره‌ی بقره، آیه‌ی 125.

[8]بحارالانوار، ج 99، ص 234.

 

به ما بپیوندید: 

instagram twtr fbk telegram Aparat

  

 
امروز:امروز:1671
این هفته:این هفته:15835
در مجموع:در مجموع:9242006
Center
Pagerank